تبليغاتX
آنسوی دشت - داستان کوتاه

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تصفیه ی حساب

 

 

روزی نزدم آمد و گفت: " تو دوست خوبی استی. همیشه در روز های بدم به کمکم آمده ای. امروز یک کار دیگر برایم انجام بده. این آخرین تقاضای یک دوست از دوست است."

گفتم: خوب درست است. هر کاری بخواهی، انجام می دهم. چه کار کنم؟"

گفت: " تفنگچه ات را بده،.کارش دارم. "

با تعجب پرسیدم: " به تفنگچه چه کار داری؟"

گفت: " کسی را می کشم."

پرسیدم: " کی را؟"

گفت: " کسی که مرا بدبخت کرده. از وقتی او را شناختم، دنیا برایم جهنم گشته است. برای من دیگر چیزی نمانده است.من از او خسته شده ام. دیگر تاب وتحمل او را ندارم. امروز می خواهم انتقام تمام روز های را که با او به بدبختی سپری کرده ام بگیرم."

با تعجب پرسیدم: " کی است؟"

گفت: " او را با خود آورده ام. تو او را خوب می شناسی."

گفتم: " یک بار ببینم ."

گفت: " نه هر وقت صدای فیر را شنیدی. باز بیا و ببین و خود قضاوت خواهی کرد که من واقعن حق به جانب استم."

نمی توانستم رد کنم. بهترین دوستم بود. تفنگچه را دادم. او با آرامی رفت.

یک دقیقه بعد آواز فیر را شنیدم. با عجله دویدم تا ببینم که کی را کشته. وقتی عقب دیوار رسیدم، دیدم که با مغز متلاشی شده روی زمین افتاده بود.

 

 

ذکی فاضل

9 قوس، 1387

 

کابل

 

+نوشته شده در Mon 29 Dec 2008ساعت11:42 قبل از ظهرتوسط ذکی فاضل | |