|
فصل آخری - سلام، کارت تمام شد؟ - این دیگر از کجا پیدا شد؟ رد مرا گرفته و رهایم نمی کند. هر روز دنبال من افتاده. فکر می کنم تنها انسان روی زمین من هستم. تنها همین قسمت آخری مانده است. حال باید با عذر و زاری از او یک روز دیگر وقت بگیرم. اگر کارم نیمه تمام بماند، باز چه خواهد شد؟ چرا دیگران چنین نیستند؟ هر چه کار می کنم، تمام شدنی نیست. از این زندگی خسته شده ام ، اما چه کار کنم؟ کار را ناتمام گذاشتن و رفتن شرم است. اگر یک روز دیگر فرصت بدهد، خوب می شود. اما چگونه بگویم؟ با این چهره ی زشت و عبوس که هر روز پیشم می آید، نمی شود با او به آرامی سخن گفت.این بارکمی جدی تر گپ می زنم. چاره نیست. فصل آخر داستان باقی مانده است. هر چه بادا باد! - تو فقط کارت آزار و اذیت من است. کاری دیگر نداری؟ چهره ات را ببین. چقدر ترسناک است. حد اقل امروز با چهره ی شاد می آمدی. هر روز با همین چهره ی زشت و ترسناک پیشم می آیی. تو فکر می کنی که من می ترسم. اگر همین فصل آخر داستان باقی نمی ماند، باز میدیدی که نه از تو ترس دارم و نه ازرفتن. گاهی چهره ات را خودت دیده ای. چقدر زشت هستی. - گپ های بیهوده نزن. من به هر کس به یک چهره نمایان می شوم. این چهره ی گاهکاران است. و همین رفتن تو فصل آخری داستانت است. امروز باید بروی. هیچ کس از رفتن نمی هراسد. ترس واقعی وجود ندارد. ترس از کارهایی نیمه تمام شان است. اما برای تو همین لحظه هایی آخری ترس واقعی است. - خوب از این گپ های پوچ تو می گذریم. حال برای یک روز وقت بده. این فصل کوتاه است. سرنوشت قهرمان داستان به این فصل گره خورده است. مگذار قهرمان داستان سرگردان بماند. لطفن یک روز فرصت بده، صرف یک روز دیگر. لطف ات را فراموش نخواهم کرد. - من برای کسی لطف نمی کنم. وظیفه ام را انجام می دهم. مرا خوب می شناسی که کی هستم و وظیفه ام چیست؟ اما تو طالع داری که یک روز دیگر فرصت داری. فردا روز آخر توست. تا فردا همین وقت هر کاری می خواهی بکن. اما به یاد داشته باش، این چند روز صرف از تو احوال می گرفتم. فردا کار را یکسره می کنم. من رفتم. فردا همین ساعت می بینیم. حیران مانده بود که از کجا شروع کند. فکرش کار نمی کرد. در بالای صفحه نوشت: " فصل آخری" و بعد برای ساختار آن فصل به فکر فرو رفت. پایان داستان برایش مشکل می نمود. وقت کم داشت. داستان نه کمیک بود، نه تراژید و نه هم عاشقانه. پس چه کار کند. به صفحه ی اول نگاه کرد. می خواست داستان را از سر مرور کند، که قهرمان چه کار ها انجام داده و چه حالاتی در داستان رخ داده است، اما آنقدر فرصت نداشت. داستان بلند بود. بدون باز خوانی نمی شد که آخر داستان را بنویسد. فکرش یخ بسته بود. وقتش تلف می شد. زمان را در فکر تلفش شدنش سپری می کرد. حیران و سرگردان به سقف و گاهی به دیوار های اتاق نگاه می کرد، تا شاید سر نخی را برای شروع فصل آخری پیدا کند. اما فایده نداشت. چند بار سرش را ناخودآگاه به زمین کوبید. سرش گیج رفت. جابجا دراز کشید. ساعتی همانطور روی زمین افتاده بود. توانایی بلند شدن نداشت. اما بازهم چشم ها و ذهنش در جستجوی سرنخ بود. کم کم حالش خوب شد. چهار اطرافش کم کم تاریک میشد. قلم هنوز در دستش بود. آهسته بلند شد و نشست. هوا کاملن تاریک شد. کاغذ سفید روبه رویش افتاده بود. تنها همان کاغذ سفید معلوم می شد و دیگر تمام دوروبرش سیاه شده بود. روی کاغذ سفید چیزی معلوم می شد. فکر کرد، شاید عنوان فصل باشد. قلم را روی کاغذ نهاد و حرکت داد. با خود گفت: " دست و قلم را به حال خودشان می گذارم تا هرچه دلشان می خواهد، بنویسند. از من کاری ساخته نیست." ساعت ها دستش قلم را حرکت می داد. صفحه ی اولی پر شد. صفحه ی دیگر و صفحه ی دیگر... تا بلاخره دستش ایستاد و چشم هایش بسته شد. وقتی چشم هایش باز شد، اتاق روشن شده بود. هراسان به دوروبرش نگاه کرد. خواست جیغ بزند اما گلویش بند شد. ناامیدانه دست هایش را روی چشم هایش گذاشت. بدنش می لرزید. از خود شرمید. همه کار و حرکاتش بیجا بود. با خود گفت: " وقتم بیهوده از دست رفت." دست هایش را که روی صورتش نهاده بود، آهسته آهسته از هم جدا کرد. بین دست هایش کمی فاصله ایجاد شد. از کاغذ و قلم می شزمید. نمی خواست ناکامی اش را روی کاغذ ببیند. دست هایش را کمی بیشتر باز کرد. چشم هایش را هم اندکی باز کرد و سوی کاغذ نگاه کرد. یکباره تکان شدید خورد. دست هایش را به شدت پایین کرد.خندید. با عجله کاغذ را گرفت و خط های روی صفحه را تیزتیز خواند. با یک جیغ بلند و بعد خنده ی قاه قاه از جا پرید. باورش نمی شد. فصل آخری به آخر می رسید. دست و قلم همه ی کار را انجام داده بودند. شروع فصل آخری از شروع دیروز خودش بود. چند لحظه به فکر فرو رفت و گفت: " اگر یک بند دیگر اضافه شود، تمام می شود." در انتظار نشست تا او بیاید و بند آخری تمام شود. - سلام کارت تمام شد؟ - بیا بیا، خوش آمدی. زبانش سخن می گفت و گوش هایش می شنید. تمام اختیار را به دست و قلم داده بود. هر چه می گذشت، دستش قلم را حرکت می داد. - امروز چهر ات شاد است. مثل اینکه گپ های دیروز رویت تاثیر گذاشته. - امروز روز رفتنت است. آرام می روی. - معلوم است که آرام می روم. جابجا ایستاد وساکش را گرفت.. لبخند زد و گفت: " من آماده ام." اختیار به دست و قلم بود و بند آخری فصل آخر هم تمام شد. ذکی فاضل 23 میزان، 1387
|
About![]()
ذکی فاضل هستم. Archives2/10/2009 - 2/18/200912/28/2008 - 1/3/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/11/2008 - 5/20/2008 4/27/2008 - 5/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/12/2008 - 1/20/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/13/2007 - 11/21/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 6/26/2007 - 7/12/2007 6/29/2007 - 7/5/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/24/2007 - 3/12/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 1/12/2007 - 1/20/2007 12/26/2006 - 1/11/2007 12/22/2006 - 12/28/2006 Links
کانون وبلاگنويسان افغانستان |