تبليغاتX
آنسوی دشت - داستان کوتاه

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

 

 

آن سوی دشت!

 

- چه دنیایی، عجیب نیس؟

تیاق اش را چند بار بالای کلوخ های روی زمین کوبید.

- چه عجیب اس؟

- همینجه که مه و توستیم؟

- هیچ عجیب نیس. همو کوه و همو دشت، همو گوسپندا. پگاه وخت می خیزیم. گوسپندا ره اینجه میاریم. می چرانیم تا شام گوَ گم. شام می ریم به جای ما. هر روز همی اس و دیگه خلاص.

- راست می گی. کار ما چوپانیس و هر روز همی کار اس. خوب اس که سگا اس. اگه نی مجبور استیم که شوا هم بیدار باشیم. نصف کاری ماره اونا می کنن.

- ها والا. از ما کده سگا خوب کار می کنن. یگ گرگ جرات نمی کنه که شو ایجه بیایه. آفرینشان.

- راستی تو شار رفتی؟

- مه؟

- ها!

- نی. مه و شار! از وختی خوده شناختیم. همینجه استم. از اینجه هیچ جای دیگه نرفتم. سودای ماره هم مزدور ارباب میاره. مه نمی فامم که شار چی رقم اس.

- تو چطور؟

- یک دفه رفتم. او وخت خورد بودم. تقریبن ده سال پیش. کم کم ده یادم میایه.

- خو ده شار چی اس؟

- سرکای کلان کلان. چار طرف دوکانا. هر رقم میوه. هر چیز اس. می فامی اونجه مردم خانای کلان کلان دارن. موتر دارن. موتره خو دیدی؟

- ها چند بار ارباب همرای خود آورده بود.

- ها! ایقدر موتر زیاد اس که حیران بانی. ما و تره سی کو که ده ای دشت افتیدیم و از دنیا هیچ خبر نداریم.

- تو راست می گی . خو هر چی اس همینجه خوب اس.

- یک گپ بزنم قبول می کنی؟

- چه گپ؟ بگو.

- بیا بگریزیم. بریم شار.

دیوانه شدی، ده شار چه کنیم؟

- بریم کار کنیم. پیسه پیدا کنیم.

- نی نمیشه. ما و تو خو بلد نیستیم

- دیوانه نشو. بریم رایشه پیدا می کنیم. زندگی خوب همونجه اس. هر چی بخواهی، هر کار بکنی می تانی.

- اگه ارباب خبر شوه، پوست مه و تره کاه پر می کنه.

 

- نی ، بی غم باش. یک دفه ازی دشت برآییم. باز فلکش مه وتره گیر کده نمی تانه. می گن دنیا کلان اس. بیا گپ مره بگی و بریم.

- دختر ارباب چطور میشه. نی، بچیش تو خو می فامی مه از خاطر او رفته نمی تانم.

- او لوده! فکرت به سرت اس یا نی. به تو چوپان ارباب دختر میته؟! ده ای چوپانی چیزی نمیشه. برو شار کارکو و پول پیدا کو. باز بیا پیش ارباب.

- نی، مه خو وعده کدیم.

- عجب ساده ی استی. ده روپیه ده جیبت نداری و باز می گی دختر ارباب. چورت ته بزن.

 

گلگ به فکر فرو رفت. نمی دانست چه کار کند. بازو راست می گفت. غیر از همین دامنه ی کوه، دشت و گوسپند هاجایی دیگر و چیزی دیگر را ندیده بود. او از کارش هیچ خسته نشده بود. اما امروز گپ های بازو ، وی را به این فکر انداخت که راستی آن طرف چه ها است. آن طرف دشت چه قسم است. فکرش کار نمی کرد. تا حال در این باره هم فکر نکرده بود که برای بدست آوردن دختر ارباب پول ضرورت است. هیچ تصمیم گرفته نمی توانست. خانه ی ارباب را هم ندیده بود تا برود و از دختر ارباب مشوره بگیرد. دختر ارباب چند بار به دشت آمده بود و آنها در همین دشت با هم آشنا شده بودند. حیران و سرگردان هر طرف قدم می زد. از ارباب هم می ترسید. اگر ارباب او را در حال فرار می دید، باز روزگارش خراب می شد. دلش می خواست،  که آن طرف دشت برود. یکبار به قریه ی نزدیک دشت که تقریبن نیم روز فاصله داشت، رفته بود. در قریه به جز چند خانه ی گلی کهنه چیزی جالبی را ندیده بود. همه ی مردم قریه مانند خود او بودند. اما حال می خواست آن سوی قریه و دشت را ببیند. انسان هایی آن سوی دشت چگونه است.مسیرش معلوم نبود. پاهایش همه ی دشت را می شناخت. آهسته آهسته از بازو دور شد و در تاریکی گم شد.

 

شب بسیار تاریک بود. ستاره ها به زمین نزدیک شده بودند تا زمین را روشن کنند. اما روشنایی آن ها کافی نبود. هیچ وقتی ستاره ها با مهتاب و مهتاب با آفتاب رقابت نتوانسته بود.

گلگ آهسته به بازو نزدیک شد و بیخ گوشش آهسته گفت: " بازو، بازو، بیدار استی؟"

بازو خود را به پهلو دور داد و پرسید: " چه گپ شده؟"

گلک باز هم آهسته گفت: " مه فیصله کدیم."

بازو پرسید : " چه ره فیصله کدی؟"

گلک جواب داد: " می گریزیم."

بازو برق آسا از جا پرید و پرسید: " راست میگی!؟"

گلک جواب داد: " خدا و راستی که همیطور اس؟"

بازو با وارخطایی گفت: " بخیز که بریم."

هر دو ایستاد شدند. گلک به چهار طرف خود دید. غیر از سیاهی چیزی دیده نمی شد. چشمش سیاهی میکرد. ولی حالا تصمیم گرفته بود. رو به طرف بازو کرده و پرسید: " امشو بسیار تاریک اس."

بازو که فکر او را خوانده بود با پوزخندی گفت: " به مه و تو چی مالوم میشه. مه و تو چشم پت ای دشته بلد استیم."

گلک سر تکان داد. بازو راست می گفت. این دشت مانند یک اتاق برایشان شده بود. آنها می توانستند که چشم بسته به هر جای دشت که بخواهند بروند.

دو باره پرسید: " گوسپندا چطور میشه؟"

بازو جواب داد: " سگا اس. بی غم باش. از مه وتو کده خوبتر نگایشان می کنه. باز پگاه ارباب میایه."

هر دو لنگی هایشان را به سر ها و دستمال های گل سیب را به کمر بستند تا باد چپن هایشان را پریشان نکند. بعد تیاق هایشان را به دست گرفته و حرکت کردند. چیزی برای برداشتن نداشتند. تمام چیز شان در تن شان بود.

گلک پرسید: " از کدام راه بریم."

بازو جواب داد: " از ای راه می ریم."

اول آهسته آهسته قدم نهادند. هر چه پیش می رفتند، سیاهی شب بیشتر می شد. قدم هایشان تیز تر شد. می خواستند تا پیش از برآمدن آفتاب خود را از دشت بیرون بکشند، در غیر آن کارشان زار بود.

 

ساعت ها قدم زدند. هردو نفس نفس می زدند. لب هایشان خشک شده بود. این چشم هایشان نبود که روبرو را میدید. همه کار از پاهایشان بود. پاهایشان آنها را به هر طرف که می خواست می کشاند. صدای شر شر آب جوی ان ها را متوجه ساخت. هر دو برای چند لحظه ساکت ایستادند. بازو از دست گلک گرفت و در بیخ گوشش گفت: " ما به قریه رسیدیم. از ای راه نمی ریم. از پشت قریه می ریم."

گلک سر تکان داد. دو باره حرکت کردند. از قریه ی اولی دور شدند. چند ساعتی دیگر هم قدم زدند تا به قریه ی دیگر رسیدند. این جا مانند نابینایان قدم می زدند. این جا دشت نبود که چشم بسته قدم بزنند. جایی را بلد نبودند. گاهی در جویی می افتادند و گاهی میان درخت های باغی سرگردان می شدند. از قریه دومی هم گذشتند و به تپه ی سبزی رسیدند. بازو ایستاد و گفت: " اگه از سر تپه بریم، شاید راه نزدیک شوه."

گلک چیزی نگفت و با بازو به راه افتاد. گلک خسته شده بود. دلش تنگی کرد. نفس هایش تند تند می زد. در همان حال با سستی گفت: " ای روشنی کجاس. از وختی حرکت کدیم، تاریکیس. نکنه دیگه جایا روشنی شده باشه و مه تو ده تاریکی باشیم."

بازو با تمسخر گفت: " هیچ از گپای لوده گیت نماندی. تیز تیز بیا. حال سختیس. وختی به شار رسیدیم و شاره دیدی باز ای زحمتا یادت میره."

قدم ها تیز تر شد. پا ها همزمان بالا می شد و بعد به زمین می خورد. مثل اینکه اسپی چهار نعل می دود. هنوز به نیمه ی تپه نرسیده بودند که صدای فیرهای مرمی سکوت را شکست. گلک و بازو هر دو به زمین افتادند. صدای پای دویدن کسی شنیده شد و بالای سرشان رسید. چراغ دستی روشن شد. گلک با بدن پر خون و چشم های پر از اشک نفس می زد. یکبار به سوی بازو نگاه کرد. بازو هم روی زمین افتاده بود و هیچ تکان نمی خورد. بعد سوی مرد چراغ به دست دید. مرد میل تفنگش را به طرف اش گرفت و بعد دو بار ماشه ی تفنگ را فشار داد. گلک دیگر تکان نخورد.

صدای پای دیگری به آنها نزدیک شد. مرد دومی پرسید: " چطور شد؟"

مرد اولی گفت: " آمر صاحب هر دویشانه زدم. لباسای چوپانی در جانشان کده بودند."

شخص دومی گفت: " آفرین! بریم بالا، باز صبح می بینیم شان."

فردای آنشب در تمام شهر و دهکده های اطراف اوازه شدکه نیرو های امنیتی دو دزد مشهور را که مردم شب ها از دست شان خواب نداشتند، کشته اند.آن دو دزد از لباس های چوپان ها استفاده کرده می خواستند که فرار کنند، اما کشته شدند.

ارباب صبح زود با دخترش سوی دشت آمد تا از گوسپند ها خبر بگیرد. دیدند دو سگ در دو طرف رمه مستی می کند و گوسپند ها آرام آرام می چرند.

 

 

 

 

ذکی فاضل

4، اسد 1387

+نوشته شده در Tue 12 Aug 2008ساعت11:16 قبل از ظهرتوسط ذکی فاضل | |