تبليغاتX
آنسوی دشت - این چیست؟€

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

 

 

 

تصویر دختر فلم افغانی

 

روزی سوی بازار شهر می رفتم. در حال راه رفتن زیر لب آهنگی محلی را زمزمه می کردم.  دور برم درخت ها و انسان هایی را که در حال حرکت بودند، دیده می شد.روزی عجیبی بود و جای تعجب هم. شاید برای من این طور معلوم می شد. درخت ها به هر صورت، اما انسان ها هم عجیب بود. کسی سرش خم و کسی دهان اش باز راه می رفت. من خودم را دیده نمی توانستم که ببینم سرم خم راه می روم یا دهانم باز. اما از همین دو حالت بیرون نبود.

سر چهار راه اول نرسیده بودم، خلقی را دیدم جمع شده و بر سر و شانه ی یکدیگر می پرند. نه فهمیدم که گپ از چه قرار است. یک نفر چند قدم پس می رفت و بعد خود را داخل جمع می انداخت و دست می انداخت و چیزی را کوشش می کرد از زمین بر دارد. وقتی از داخل بیرون می شد، در دست هایش چند توته کاغذ پاره چیزی دیگر دیده نمی شد. تعداد حمله کننده ها هر لحظه زیاد تر می شد. هرچه به جمع آنها نزدیک تر شدم چیزی دستگیرم نه شد.

از یکی پرسیدم: : بیادر اونجه چه گپ اس؟"

آن شخص با خنده جواب داد: " عکس یک دختر افغانیس. مفت اس و ده دیگه جای هم پیدا نمی شه. میگن که بسیار مقبول اس."

در همان حال پسر خورد سالی را دیدم که تصویری را  زیر بغل لوله کرده و می دود. ایستادش کردم وگفتم: " تو بتی که یکدفعه ببینم."

پسرک در حالی که سویم قواره می کرد، گفت: " نی ایره بری پدرم می برم. پدرم مره گفته که یکدانه بریش بیارم." و بعد پا به فرار نهاد. حیران ماندم که این پسر خورد سال چطور توانسته از آنجا یک تصویر سالم بیرون بکشد، در حالیکه قویتر ها این کار را نتوانسته بودند.

دل من هم کم کم شد که ای کاش او ستاره ی مقبول سینمای افغانی را ببینم. اما از کجا پیدا می کردم. گیر و بار آنقدر زیاد بود که نمی شد آنجا داخل شد.

دو باره به راهم ادامه دادم. نزدیک به دریای شهر رسیدم. انجا کنار دریا هم تعداد مردم در حال چور کردن چیزی بودند. شخصی را دیدم که تصویری در دست گرفته و می بوسید و بعد تصویر را در آغوش کشید و تیز تیز از جمع دور شد.

جمع مردم کم بود. با خود گفتم که همینجا جایش است، باید یک تصویر بدست بیاورم. آستین ها را بالا زدم و پیش رفتم. خود را به زودی داخل جمع رساندم. خواستم تا اول تصویر را ببینم بعد بردارم که یکباره چند نفر بالای شانه هایم خیز برداشتند. دستم به تصویر نرسیده بود که با یک تیله ی محکم به زمین خوردم. از جایم بر نخاسته بودم که تیله ی دیگر خوردم و تقریبا از جمع بیرون رانده شدم و در همان حال تیله ی سومی مرا به سوی دریا پرتاب کرد. فاصله سطح دریا تا سرک تقریبا به دو متر می رسید. دریا به نام بود، آنقدر آب نداشت که بگویش دریا. کناره ی دریا پر از کثافات بود. من میان کثافات افتادم. تمام بدنم پر از کثافات شد. لوش و لای از سر و صورتم می بارید. از جایم بر خاستم دو باره افتادم. سرم چرخ خورد. ضعف آهسته اهسته بالایم غلبه کرد. همه چیز مثل سایه معلوم می شد. چند سایه ی آمد و از دست و پایم گرفت و مرا بردند. دیگر چیزی نفهمیدم.

آهسته آهسته چشم هایم را باز کردم. مرا بالای تخت معاینه ی داکتر خوابانده بودند. در دستم چیزی می خلید، نگاه کردم. سوزن سیروم را دیدم. داکتر شخصی سالخورده ی بود ودر پشت میز خودش نشسته بود. عینک نمره اش را از چشم برداشت و سویم لبخند زد و بعد پرسید: " حالی چطور استی؟"

در حال جواب دادن به داکتر بودم که چشمم به دیوار عقب میزش افتاد. دهانم باز ماند. باورم نمی شد. خودش بود. همان تصویری که مردم چورش می کردند و برای بدست اوردنش به این حالت افتیده بودم. آن دختر را من دیده بودم و تصویر را یک نگاه کوتاه در کنار دریا دیده بودم. اما آنقدر هم نبود که مردم به خاطرش سر و گردن بشکنانند. شاید تصویر را این طور تیار کرده باشند.

داکتر هم یک گل سرخ را در کنار تصویر چسپانده بود. با خود گفتم: " از چه وقت  این دختر در سینما کار می کند. در حالیکه به تصویر دقیق شده بودم، چشمم به پایین تصویر افتاد. در پایین تصویر نام و مشخصاتش این طور نوشته شده بود:

" زلیخا دف نواز کاندیدای مستقل در شورای ملی"

+نوشته شده در Wed 9 Jul 2008ساعت10:30 قبل از ظهرتوسط ذکی فاضل | |