تبليغاتX
آنسوی دشت - داستان طنزی کوتاه

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

دوستان سلام!

اگرچه نمی خواستم که این داستان را ( اگر داستان باشد) در اینجا بیاورم اما دوستانم اصرار کردم و  من هم.

 

 

اولین بوسه

 

جایی را برای نشستن پیدا کردم. از بالای خرم پایین شدم. خر آهسته آهسته قدم زد و برای چریدن رفت. خودم لب دریا زیر درخت بید، روی سبزه نشستم. چشمم راه می دید. همین دیروز دیدمش. بعد از روز ها ، دیروز جرئت کردم تا بگویمش، دوستش دارم. خوش بودم که مرا چیزی نگفت. منگی آب را که دور کمرش بود، بالای سرش ماند و چشم هایش را پایین انداخت و به راه اش ادامه داد.

شب بسیار فکر کردم و تصمیم گرفتم تا ساعتی را با او بگذرانم. یک تصمیم دیگر هم گرفتم تا اولین بوسه ی عشق خود را بگیرم. از بعضی ها که در عشق و عشق بازی به گفته ی خودشان چند جوره لباس را نسبت به من زیاد تر پاره کرده اند و نسبت به من پاچه کنده تراند، شنیده ام که می گفتند، خوش ترین و لذت بخش ترین لحظه ی زندگی و عاشقی بوسه ی اولی است. هیچ بوسه ای به خوشی و لذت آن نمی رسد. من هم تصمیم گرفتم تا به این خوشی زود تر برسم. اما نمی فهمیدم که این کار را چگونه کنم. همان طور که به او فکر می کردم، چشم به جریان آب دریا دوخته و دانه دانه سبزه های لب دریا را می کندم. ناگهان آواز خش خشی را شنیدم. روی خود را به آن سو دور دادم. خودش بود. خرامان خرامان، منگی آب به سر، به این سو می آمد. بی اراده از جایم برخاستم و سویش به راه افتادم. روبه رویش ایستاد شدم. او هم ایستاد. با جرئت بی سابقه گفتم: " دیروز مه اظهار محبت خوده کدم و مه می فامم که تو هم مره دوست داری. همین طور نیس؟"

سرش را آهسته تکان داد. دست هایم را دور گردنش گذاشتم و پرسیدم: " می خواهم ببوسمت."

چیزی نگفت و آرام ایستاد و سرش را پایین انداخت. به گفته ای دیگران "خاموشی علامه ی رضایت است". خواستم بوسه ای از چشمانش بگیرم. آهسته لب هایم را به چشمایش نزدیک کردم. چشم هایش را بست. بعد لب هایم را گرد کردم و به چشمش نهادم. دیدم دهانم کوچکی کرد و نتوانستم تمام چشم اورا ببوسم. بعد بدون اینکه لبم را از چشم او جدا کنم، به طرف پایین آمدم تا لبش را ببوسم. همینکه لبم را به لبش نهادم، شانه هایش لرزید و بعد تکان شدید خورد و مرا به زور با سرش تیله نمود. من به  شدت زمین خوردم. چند لحظه ی کوتاه گیج شده بودم. به چهار اطرافم دیدم کسی نبود، تنها خرم پهلویم ایستاده بود و با مهربانی پایم را می بویید. خر بیچاره زود تر از من جنبید و از مصیبتی بزرگی که در انتظارش بودبه موقع جلوگیری کرد.

 

28 حوت 1386

 

ذکی فاضل

 

+نوشته شده در Mon 12 May 2008ساعت5:1 بعد از ظهرتوسط ذکی فاضل | |