تبليغاتX
آنسوی دشت

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

حسن مرغ

 

 

پیدای شان کردم. دو قبر قسمی پهلوی همدیگر قرار گرفته بود که گویا  دو نفر در کنار هم خوابیده اند و رویشان لحافی انداخته اند. کنار هر دو قبر ایستادم و به فکر فرو رفتم. گذشته ها را مرور کردم. اشک از چشم هایم دو باره جاری شد. صدای ضربان قلبم و آواز تق تق دندان هایم راکه  به شدت به هم می خورد می شنیدم. در همان حال گفته های بهرام به یادم آمد  که می گفت: " عجب دنیایی، حالا وقت لیلی و مجنون هم نیست. او وقتها گذشت. زمانه تغییر کرده. عشق به نام مانده و کسی برای کسی نمی میرد."

 

من در باره حسن می گویم. همگی او را حسن مرغ صدا می زدند. هیچکس نمی فهمید که چرا به او لقب مرغ را داده اند. شاید به خاطر اینکه همیشه تنها بود و سرگردان به این طرف و آن طرف شهر بی هدف قدم می زد و  با خود حرف می زد وبا خود حرف نمی زد. کسی نمی فهمید که چه می گوید،  به همین خاطر کسی از گذشته و حال او خبر نداشت که از کجا آمده و به کجا ها می رود.

 

هر روز که  بازار می رفتم او رابا همان چپن نصواری کهنه و چرکین که به جز روزهای بارانی روی آب را ندیده بود،  می دیدم.  چپن که  پنبه های آن در بعضی جاها در اثر پاره شده گی نمایان بود، همیشه بالای سرش می انداخت. اما کفش هایش بیشتر توجه مرا جلب می کرد. کفش هایش را آنقدر پینه زده بود که حساب نمی شد. هر وقتی او را می دیدم که پینه ی نو به کفش هایش زده است. در اثر پینه های زیاد، کفش هایش آنقدر بزرگ شده بود که از دور ساق دار معلوم می شد. وزن آنها شاید به نیم سیر می رسید. یکبار از او پرسیدم: " حسن کفش هایت را چرا اینقدر پینه می زنی. وزنشان زیاد نشده؟"

دستش را به صورت و مو های ژولیده و سیاه و سفیدش که در اثر گرد و خاک زرد شده بود، کشید و در حالیکه ریش چرکین اش را می مالید، گفت: " مه از اینا فیل می سازم، فیل. می فامی یا نی!" ، دیگر چیزی نگفت و به راهش ادامه داد.

 

 

گاهگاهی دهن دکانی آرام می ایستاد و یا صدا می زد: " حقمه بتی!"

آدم عجیبی بود. هیچ کس حالت او را نمی فهمید. یکی می گفت که او دیوانه است دیگری می گفت که او هوشیار است و خود را به دیوانگی زده، بعضی ها میگفتند که او آدم بزرگی است. کسی می گفت که او عاشق است. بحث ها بین مردم برای دانستن حالت او به جایی نمی رسید و بلاخره می گفتند که " اگه ولی نباشه خالی ام نیست." روزی از مردی سالخورده در باره ی حسن پرسیدم. او برایم گفت که حسن هوشیار بود. پول و زمین فراوان داشت. ولی پسران کاکایش به خاطر پول ها و زمین هایش او را مغز خر خوراندند. بعد از آن روز حسن دیوانه شد. با خود فکر کردم که این مغز خر چه کیفیت دارد که انسان با خوردن آن دیوانه می شود. عقلم کار نمی کرد.

 

 

 

هر وقتی او را می دیدم، تغییری در وی نمی یافتم. همان مو هایی ژولیده و سفید که شاید ماه ها یا سال ها روی آب را ندیده، ریش دراز و سفید که در اثر گرد و خاک مایل به زرد شده، چشم های گود رفته، اندام لاغر، چپن کهنه  در تن و کفش های پینه زده گی به پایش بود. چهره اش نشان می داد که هوشیار است  و شاید تاثیر کدام غمی به او این چهر ه را داده است.

 

روزی سوی بازار برای خرید سودا می رفتم که دیدم جنازه ی را انتقال می دادند. حسن را دیدم که دورتر از جنازه آهسته آهسته قدم می زد و به تعقیب جنازه می آمد. خود را به او رساندم و گفتم: " حسن سلام"

جوابی نداد. دو باره گفتم: " سلام!"

باز هم جواب نداد. به چهره اش نگاه کردم. چشم هایش سرخ شده بود. قطره های اشک با خاک صورتش یکجا شده و قسمت از صورتش را گل آلود ساخته بود. با دیدن حالش پریشان شدم و آهسته پرسیدم: "چرا حسن؟ چه شده؟"

چیزی نگفت و به راه خود ادامه داد. با خود گفتم: " بگذار در حال و هوای خود باشد". و سوی بازار رفتم.

 

فردای آنروز در تمام شهر آوازه شد که حسن مرغ مرده. هیچ باورم نمی شد. رفتم سوی بازار تا در باره ی مرگ او معلومات بگیرم. در راه با دوستم بهرام برخوردم. از او در باره ی مرگ حسن پرسیدم. بهرام این طور ادامه داد: " دیروز در پایین شهر زنی مرده بود. حسن هم به جنازه اش رفته بود. می گویند حسن بیشتر از تمام اعضای خانواده ی آن زن برایش گریسته بود وقتی مردم جنازه را دفن کردند و از قبرستان رفتند، حسن بالای قبر نشسته و می گریست. نزدیکی های شام مردمی که از آنجا می گذشتند، متوجه او شدند که بالای گور آن زن جان داده. همه می گویند که او در جوانی عاشق آن زن بوده، ولی نتوانسته به او برسد. به همین خاطر ترک همه چیز نموده."

پرسیدم: " در کجا گورش نمودند؟"

بهرام گفت: " در پهلوی گور همان زن. "

آهسته اشک هایم راکه بالای گونه هایم رسیده بود، پاک کردم و به بهرام گفتم: " من می روم بالای قبر حسن."

بهرام با دیدن حالت من به تمسخر گفت: " چرا گریه می کنی؟ پدرت خو نمرده!"

گفتم: " نی! پدرم نمرده، ولی دلم به حال او می سوزه"

او با خنده گفت: " حسن مرغ مرد و حالی تو " حسن غمکش" شدی. "

او دو باره ادامه داد: " عجب دنیایی. حالی وقت لیلی و مجنون هم نیست. او وقت ها گذشت. زمانه تغییر کرده. عشق به نام مانده و کسی برای کسی نمی میرد." و بعد دو باره خندید و رفت.

چیزی به او نگفتم به طرف قبرستان شهر حرکت کردم. در حالیکه قطره قطره اشکم می ریخت، با خود می گفتم: " دیوانه، ولی، ملنگ، قلندر، هیچ کدام این ها نبود. ..."

 

 

 

ذکی فاضل

 

 

5 سنبله 1386

+نوشته شده در Sat 7 Jun 2008ساعت11:38 قبل از ظهرتوسط ذکی فاضل | |