تبليغاتX
آنسوی دشت

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

 

دو نان چهار نفر

 

جایی را در پیاده رو که رفت و آمد مردم زیاد بود و دو طرفش را دست فروشان اشغال کرده بود، پیدا کردم. بالای دو پا نشستم و دستمال چهار خانه ی سبز خود را روی زمین هموار کردم. جوراب ها را از خریطه بیرون کشیدم و روی دستمال چیدم. نفری که پهلویم نشسته بود و چند دانه رادیو و بالتی پیشرویش بود، به طرفم لبخند زد. من هم لبخندی نثارش کردم. بعد پرسید: " چه خوب جورابایی. ایناره کی بافته؟"

گفتم: " اینا خانگیس. ده خانه ی خود ما بافتن."

نمی دانستم، چی حسی مرا مشتاق ساخت تا با او سخن بگویم. شاید حس غریبی بود که پلی مشترک میان ما ایجاد کرده بود یا اینکه هر دو حس کرده ایم که مخاطب همطراز و هم وزن خود را پیدا کرده ایم و به یکدیگر خوب گوش میدهیم.

دو باره پرسید: " فروششان چطور اس؟"

جواب دادم: " فروش خوب ندارن." حال کسی را پیدا کرده بودم تا درد دل کنم، ادامه دادم " می فامی بیادر آخرین پولایمانه از لیلامی جاکت کونه خریدیم و فامیلم اوناره بافت. چطور کنم. اگه پیسه ی چهار تا نانه بری شو پیدا کنم، بازام شکر اس."

مرد دست فروش به فکر فرو رفت. چهار نان مرا هم به فکر فرو برد. ما به چهار نان ، برای امشب ضرورت داشتیم. صبح وقتی از خانه بیرون می شدم. خانمم گفت که اگر پول دو نان را پیدا کنم، خوب می شود تا یک شب دیگر را هم بگذرانیم. برای امشب به هر یک مان نیم نیم نان.

 

 

رفت و آمد باد سرد مانند رفت وآمد مردم بیشتر می شد. آفتاب در برابر این باد رنگ باخته بود و کاری از دستش نمی آمد. من از خنک چند بار به خود پیچیدم و بدون وقفه دست هایم را به دهانم می چسپاندم و با تَف دهانم کوف کوف می کردم.

 

روز کم کم به آخر می رسید. کسی یکبار هم سوی جوراب ها ندید. همگی به هر طرف می دیدند، اما چشم هایشان به جوراب ها نخورده رو می گشتاندند.با خود فکر کردم که اگر صدا کنم، شاید مردم متوجه شود. شروع کردم به صدا زدن.

" اینه جورابای خانگی دبل و گرم به بیست افغانی. جورابای گرم بیگیرین که ارزان شد"

چندین بار صدا زدم. در دل شمردم : " اگه یک جوراب بفروشم دو نان میشه و اگه دو جوراب بفروشم، چهار نان میشه."

 

هر قدر روز به شب نزدیک می شد، دلم بی قرارتر می شد. دست فروشان تک تک اموال خویش را جمع کرده و می رفتند. با خود فکر کردم، شاید آنها پول نان شب شان را پیدا کرده و می روند. و من چیزی نفروخته بودم. اگر می فروختم، می رفتم.

 

یکدفعه متوجه شدم که آسمان و زمین تاریک می شدند. دیگر رهگذری نبود. جوراب ها را از روی دستمال برداشتم و درون خریطه انداختم. دستمال ام را روی شانه انداختم و رهسپار خانه شدم.نزدیک نانوایی رسیدم. دست به جیب بردم، متوجه شدم که پول ندارم. دو کودک و خانمم احتیاج به نان داشتند. قطره های اشک از روی مژه هایم دانه دانه روی گونه هایم افتادند.  " خدایا چه کار کنم." دور و برم کاملن سیاه شده بود. در همان تاریکی به راه افتادم.نزدیک دروازه ی حویلی رسیدم. دستم دروازه را لمس کرد. پاهایم ناگهان چند قدم به عقب رفت. دلم گفت: " نی مه چطور برم. به مه شرم اس. مه نتانستم که دو نان به خانه بیارم. به چهره های گرسنه ی اونا چطور ببینم؟"

دو باره رو گشتاندم و از خانه دور شدم. چند دقیقه قدم زدم. حیران مانده بودم کجا بروم. می گویند: " ملک خدا بزرگ اس." و من هم بی هدف به راه افتادم. از این کوچه به آن کوچه و از آن کوچه به کوچه ی دیگر می رفتم. باد سرد مانند سوزن به صورت و دست هایم می خورد. دست هایم در حال پندیدن بودند و کاملن بی حس شدند. نمی توانستم دو باره به خانه بروم. دست خالی نمی شد. چهره های اولادهایم سخت مرا آزار می داد. قطره های اشک هنوز هم از چشم هایم جاری بود. گریه ام آرام بود، اما صدای آن در درونم بی داد می کرد. با خود فکر کردم که فرزندانم چه حال خواهند داشت. گرسنه، سرد و تنها.

 

 

بلاخره پاهایم از کار ماند. کنار جوی پهلوی درخت توت نشستم و بر درخت تکیه زدم، تا دمی راست کنم. اینگونه هوای سرد در تمام عمرم ندیده بودم. گویی تمام دنیا دست به دست هم کرده و می خواهند مرا از بین ببرند. دیگر کارم تمام شده بود. هوای سرد به تمام بدنم نفوذ کرده بود. تَف دهانم زور و قوتی نداشت و به عوض هوای گرم هوای سرد برون می داد. آهسته آهسته خواب بالایم غلبه کرد.چشم هایم بسته شد و بعد هیچ.

 

صدای چند نفر به گوشم آمد. چشم هایم را آهسته باز کردم. دور و برم چند نفر ایستاد بود. شخصی به آواز بلند به دیگران گفت: " وقتی از خانه بر آمدم، ایجا افتاده بود. بیچاره ره یخ زده."

شخص دیگری گفت: " خانیش ده کجاس؟ یک کسی باشه که خانه ی اوره پیدا کنه؟"

 

جوانی که نزدیک تر به من ایستاده بود، گفت: " بیچاره. حالی چطور کنیم؟"

با شنیدن اینهمه حیران شدم. از جایم نیم خیز شدم. تا خواستم چیزی بگویم که خانم و فرزندانم به یادم آمد. بدون اینکه به آنها چیزی بگویم، جا به جا برخاستم و با عجله به طرف خانه حرکت کردم. چند قدم از جمیعت مردم دور شدم و یک بار به عقب نگاه کردم. آنها هنوز در جایکه مرا خواب برده بود، ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند، گویی که متوجه رفتن من نشده بودند.

 

قدم هایم تیز تر می شد. آهسته آهسته به دوش شروع کردم. وقتی چهره ی خانم و فرزندانم به یادم می آمد، دلم می خواست پرواز کنم. با خود می گفتم که شب گذشته را چطور گذشتانده باشند. داخل کوچه شدم. خود را به دروازه ی حویلی رساندم. چند کوچه گی ما پیشروی دروازه ی ما ایستاده بودند، به من هیچ توجه نکردند.دروازه ی حویلی باز بود و در داخل حویلی همسایه ها جمع شده بودند. با عجله داخل حویلی شدم. حیران شدم که اینها در این صبح زود در خانه ی ما چه می کنند. از میان همسایه ها گذشتم. از یکی پرسیدم: " کاکا چه گپ اس؟"

مثل اینکه گپ مرا نشنیده باشد، چیزی نگفت. در همان حال مردی با آواز بلند گفت: " مرد بی غیرت، زن و اولاد خوده مانده و رفته. بیچاره زن و اولادایش از گشنه گی و خنک جان داده. خدا ای بی غیرته بشرمانه."

با شنیدن سخنان همسایه، نفسم بند بند شد. بدنم سست شد و احساس ضعف کردم. بغض گلویم را گرفت. ناگهان با آواز بلند گریه کردم و صدا زدم: " نی نی ، مه بی غیرت نیستم. مه اینجه استم. مه آمدم."

هیچ کس به من توجه نکرد. نزد تک تک همسایه ها رفتم و گریه کردم. مثل اینکه مرا نمی دیدند، چه رسد به اینکه آوازم را بشنوند. همگی سر هایشان را پایین انداخته بودند. هر چه گریه و زاری کردم، کسی به من توجه نکرد. خود را در آغوششان انداختم. به پاهایشان انداختم، اما مثل اینکه همه سنگ شده اند، به من هیچ توجه نکردند. بعد از ساعت ها گریه و زاری دیدم که کسی به من اعتنایی نکرد. از حویلی بیرون شدم و دوباره به سوی همان درخت که شب گذشته زیر آن خوابیده بودم به راه افتادم.

 

ذکی فاضل

 

1378، 30 حمل 

 

 

 

 

+نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط ذکی فاضل | |