|
سلام بر همه! نوروز سال نو به شما مبارک باد! سال نو خوش بگذرد این هم تحفه ی سال نو تقدیم به شما. وقتی کلان شدیم، می میریم همیشه که با هم می بودیم، روبه رویم می نشست. دست های کوچکش را روی زانو هایم می گذاشت و بدون مقدمه سوال هایش شروع می شد. وقتی سوالی می کرد، چشم های کوچکش را گرد می کرد و به دقت به سویم می دید. هر روز سوال های جدیدی می کرد، نمی فهمیدم که این قدر سوال ها را از کجا پیدا می کرد. گاهی می پرسید که چرا دست ما به آفتاب نمی رسد؟ چرا ما خواب می شویم؟ چرا ما روی دو پا می رویم و حیوانات روی چهار پا راه می روند؟ چرا، چرا و چرا های زیاد. من جواب می دادم. گاهی چنان از دادن جواب عاجز می ماندم که فکر می کردم فیلسوفی از من سوال می کند. هر آن گاهی که سوال هایش را جواب داده نمی توانستم، لبخند می زد و چیزی نمی گفت، یا صرف با دست های کوچکش دستم را می فشرد. روزی در گوشه ی اتاقم نشسته و به فکر فرورفته بودم. در باره ی زندگی خود و هول مرگ فکر می کردم که دروازه ی اتاق باز شد. با دو خودش را به من رساند. رو به رویم نشست. دست هایش را روی زانو هایم گذاشت و لبخندی زد. من هم لبخند زدم. بدون اینکه دیگر چیزی بگوید، پرسید: " وقتی کلان شدیم باز چه می شیم؟" از این سوال ناگهانی او غافلگیر شدم. زبانم بند بند شد. ناخودآگاه از زبانم برآمد: " می میریم." با تعجب پرسید: " می میریم؟" من که از جواب خود پیشمان شده بودم با وارخطایی اضافه کردم: " نی نی اول مکتب می رویم، دانشگاه می رویم، باز کار می کنیم و باز..." دو باره پرسید": " حالی تو بزرگ نشدی." با خنده گفتم: " نی، مه حالی دانشگاه میرم." گفت: " باز کار می کنی، باز می می میری؟" گفتم: " هان." چاره نداشتم، چیزی دیگری نداشتم تا برایش بگویم. چند دقیقه چشم های کوچکش را تنگ کرد و به نقطه ی نا معلومی خیره شد و به فکر فرو رفت و بعد لبخند زد. از لبخندش چیزی نمی شد فهمید. چند ماهی گذشت. سخت بیمار شد. معاینات اش طول کشید. روز به روز حالش خراب می شد. روزی به اتاقش رفتم و پهلوی بسترش نشستم. به چهره ی رنگ رفته و لاغرش خیره شدم. حرفی نزد و من هم خاموش بودم. دست کوچکش را گرفتم و با دست دیگر سرش را مالیدم. خامشانه به سوی یکدیگر می دیدیم. در همان حال صدای صحبت پدر و مادرش پشت کلکین آمد. آنها در باره ی او گپ می زدند. مادرش پرسید: " داکتر صاحب چه گفت؟" پدرش جواب داد: " گپ خراب اس." آواز مادرش اندکی بلند شد و پرسید: " چه گپ خراب اس؟" آواز آنها از اتاق که ما نشسته بودیم به آسانی شنیده می شد. پدرش گفت: " داکتر صاحب گفت که دوا و معاینه فایده نداره و او وقت کمی داره." آواز گریه ی مادرش بلند شد. با شنیدن این گپ ها، دست های کوچکش را به دستم فشرد و پرسید: " مه بزرگ شدم." گفتم: " هان تو بزگ شدی." دو باره گفت: " مه خو مکتب نرفتم، دانشگاه نرفتم، کار نه کردم." من جوابی نداشتم. چشم در چشمان کوچکش دوختم. بدنم داغ آمده بود. قطره های عرق از شقیقه هایم روی گونه هایم مانند اشک چشم می ریخت. او ادامه داد: " حالی مه می میرم؟" من سرم را پایین انداختم. نتوانستم حرفی بزنم. دست دیگرش را روی دستم گذاشت و تکرار کرد: " می میرم، مه می میرم.!" و بعد چشم هایش را تنگ کرد و به فکر فرو رفت و بعد از چند لحطه لبخند زد. لبخندش مرموز بود، چیزی نمی شد فهمید. ذکی فاضل 20 حوت 1386
|
About![]()
ذکی فاضل هستم. Archives2/10/2009 - 2/18/200912/28/2008 - 1/3/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/11/2008 - 5/20/2008 4/27/2008 - 5/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/12/2008 - 1/20/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/13/2007 - 11/21/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 6/26/2007 - 7/12/2007 6/29/2007 - 7/5/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/24/2007 - 3/12/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 1/12/2007 - 1/20/2007 12/26/2006 - 1/11/2007 12/22/2006 - 12/28/2006 Links
کانون وبلاگنويسان افغانستان |