|
دوستان عزیز بخوانید که چطور است!؟
یگانه آرزو صبح ها پیش از طلوع آفتاب، آواز بودنه ها او را از خواب بیدار می کرد. صدای پق پق بودنه ها او را به طرف خود می کشاند. با عجله از بستر بر می خاست و به بام بالا می شد. بالای بام خانه می نشست و سوی باغچه ی همسایه با شوق نگاه می کرد. با دیدن خلطه های بودنه ها در شاخه های درختان سیب و زرد آلو، می خندید و می رقصید. وقتی بودنه ی را در دست های همسایه می دید که با آن بازی می کند، قهقه می خندید. کسانیکه او را در این حال می دیدند، فکر می کردند دبوانه ی بیش نیست. گاهی چنان از آواز بودنه ها بیخود می شد و به رقص و پایکوبی می پرداخت، تو گویی که محفل سماع است. زندگی برایش همین بود: صبح، صدای بودنه ها و باغچه با سبزه و درخت های سیب و زردآلو. همیشه از پدرش می خواست تا بودنه ی برایش بخرد و پدرش هم وعده ی امروز و فردا می داد. او هم به همان وعده ها خوش بود. برای داشتن یک بودنه می تپید. روز ها در روی حویلی شاخه های درختان را قطع می کرد و در زمین می نشاند. برای شاخه ها آب می داد و با خود فکر می کرد که روزی این نهال ها بزرگ می شوند او خریطه ها ی بودنه ها را در آن آویزان خواهد کرد. روزی متوجه شد که در خانه شور و هلهله ی بر پا شده ، همه با خوشی کار می کردند. مادرش برایش پیراهن و تنبان خامک دوزی سپید دوخت. زبیر حیران از این همه، از مادرش پرسید: " مادر جان چه گپ اس؟" مادرش گفت: " بچیم، ما طوی تره می گیریم. تو شاه میشی." او که به غیر از بودنه، در فکر چیزی دیگر نبود، گفت: " تا به مه یک بودنه نخرین مه طوی نمی کنم." پدرش که نزدیک آنها نشسته بود، با خنده گفت: " مه بریت می خرم بچیم، حتمن می خرم." شب آنروز، در بستر خواب، تا دیر ها به بودنه ها فکر می کرد، که دید در باغچه ای ایستاد است و همه ی باغچه پر از بودنه است. همه جا را بودنه گرفته بود. روی شاخ ها، روی زمین، بالای سبزه ها بودنه بود. وقتی بودنه ها متوجه او شدند، همه به سوی او هجوم بردند و چهار اطراف او را محاصره نمودند. بودنه ها پر میزدند و او می خندید. یکی بالای شانه اش، یکی بر سرش و یکی روی دست اش می نشست. او می رقصید و با بودنه ها یکجا آواز می خواند که یکباره صدای مهیبی بر خاست و همه بودنه ها پر زدند و فرار کردند. او چند چیغ زد که پدرش او را از خواب بیدار کرد. متوجه شد که در بستر خواب است و هوا روشن شده است. وقتی آواز بودنه ها به گوشش رسید، با عجله بر خاست و به طرف بام دوید. از آن روز، همه ی خانواده در حال آمادگی بودند، اما او همچنان به فکر بودنه ها بود. اگرچه چند بار از پدرش خواسته بود تا برایش یک دانه بودنه بخرد، اما پدرش امروز و فردا می کرد. هر گاهی که پدرش داخل حویلی می شد، به طرف پدرش می دوید و مشتاقانه به دست هایش می دید و وقتی دست های پدرش را خالی می دید، تنها لبخند میزد و بعد هیچ. چند روز بعد پدرش با مردی داخل حویلی شد. مرد قد بلند، اندام لاغر، ریش سپید، لنگی نصواری با خط های ماشی و پیراهن و تنبان سپید به تن داشت. در دست اش یک صنوقچه ی چوبی با پوش چرمی لاجوردی بود. پدرش آن مرد را به مهمانخانه رهنمایی کرد. در داخل خانه صدای هلهله بالا شد. همه می گفتند: " دلاک آمده و زبیره سنت می کنه!!!" پدرش او را صدا زد. زبیر با عجله به مهمانخانه رفت. پدرش گفت: " ربیر بچیم، اینه خلیفه برات بریت بودنه آورده." ربیر قهقهه خندید. دست های کوچک اش را به هم زد و با خنده پرسید: " کو ده کجاست؟" مرد دلاک با خنده گفت: " پسان بریت می تم. حالی ایجه بیا و دراز بکش." او که برای داشتن یک بودنه می تپید. بالای دوشک مخملی سرخ دراز کشید. مرد در حالی که روی خود را دور داده بود و با صندوقچه مصروف بود، از او سوال هایی در باره ی بودنه می کرد و زبیر با خنده جواب های کودکانه می داد. مرد دو باره خود را دور داد و سوی پدر زبیر اشاره کرد. پدرش پیش آمد و دست و پای زبیر را محکم گرفت. مرد دلاک تنبان زبیر را پایین کشید و در همان حالی که با زبیر در باره ی بودنه گپ می زد، نی را که به اندازه ی یک قلم اما ضخیم تر، از صندوقچه بیرون کرد. یک سر نی مانند قلم خطاط ها تراشیده شده و در میان تراشیدگی یک درز گذاشته بودند. مرد دلاک گوشت اضافگی میان دو پای او را در میان درز نی گذاشت. اشک روی صورت زبیر مثل حباب های کوچک نمایان شد، ولی او چیزی نمی گفت. مرد دلاک تیغی را از صندوقچه بیرون کشید و قسمی در دست اش گرفت تا زبیر متوجه او نشود. مرد دلاک از زبیر پرسید: " خو زبیر جان، به چت ببین، کدام بودنه ره بریت بگیرم؟" او با عجله سوی چت نگاه کرد و در جستجوی بودنه بود که ناگهان سوزشی در میان پاهایش احساس کردو چیغ زد و به طرف پایین دید. چشمش تنها خون می دید و دیگر هیچ. مرد دلاک به خاطر تسلی او، همچنانیکه مصروف کار خود بود، گفت: " بچیم، شور نخوری اگه نی بودنه میمره. چوچیش اس. مه چوچه ره ده قات پایت ماندم تا گرم باشه." پدرش هم با صدای آرام گفت: " راست میگه بچیم، شور نخوری اگه نی چوچه گگ میمره." مرد دلاک کارش را تمام کرد و کلاهی سخت را بالای زخمش نهاد و برایش گفت: " کلاه ره شور نتی که مابینیش بودنه اس. باد از چند روز خوب می شی و صاحب بودنه ی خوب می شی." مرد دلاک صندوقچه اش را بست و با پدرش از خانه بیرون شد. او همچنانیکه لب های خود را می گزید و از چشم هایش قطره قطره اشک روی صورتش جاری بود، آهسته آهسته بر روی کلاه دست می کشید و برای چوچه ی بودنه اش لالایی می خواند، تا اینکه چشم هایش بسته شد. فردا صبح، زبیر چشم های خود را باز کرد. صدای همهمه ی خوشی به گوشش رسید. به اطراف خود نگاه کرد. خانه پر از اعضای فامیل و خویشاوندان شان شده بود. به چهره ی همه لبخند بود. مهمان ها وقتی دیدند که او بیدار شده به او نزدیک شدند. همه او را می بوسیدند و به او پول می دادند. وقتی پول ها را می گرفت، زیر زبان تکرار می کرد: " پیساره به بودنه گگکم دانه می خرم." و بعد می خندید. آهسته آهسته همه از اتاق بیرون شدند و صدای دایره زنی بلند شد. صدای خنده و آواز زنان و اطفال بلند تر شد. در خانه تنها پدرش با او ماند. دل اش تنگ می شد. می خواست بیرون برود. به پدرش گفت: " بابه جان مام میرم بیرون." پدرش گفت: " نی بچیم، زخمت تازه اس. بریت نقص داره. اگه از جایت شور بخوری چوچه گگ بودنه میمره. بچیم اگه سنگ بباره از جایت شور نخوری. فامیدی یا نی." با شنیدن نام بودنه، گفت: " خا مه همینجه استم، نه میرم." بعد از چند لحظه، پدرش از اتاق بیرون شد او تنها ماند. در بیرون همه رقص و پایکوبی می کردند، اما او به آن شور و هلهله توجه نداشت. او به بودنه فکر می کرد که یکباره اتاق پر از بودنه شد. بودنه ها به پرواز آمدند و هر طرف می نشستند و باز می پریدند. یکی روی دستش ، یکی روی سینه اش، یکی بالای سرش می نشستند. آهسته آهسته اتاق بزرگ شد و به یک باغچه ی سبز و پر از درخت تبدیل شد. بودنه ها به هر سو می پریدند و روی شاخه ها نشسته و پق پق آواز می خواندند و او در میان آنها می رقصید و می خندید. در میان آواز بودنه ها و صدای پر پر شان غرق بود که ناگهان صدای وحشتناکی بلند شد. همه ی بودنه پر زدند و فرار کردند. تمام خانه پر از دود و خاک شد، شیشه های پنجره ها شکستند. او در میان خاک و دود چیغ می زد. در بیرون چند آواز ناله به گوش هایش خورد اما چند لحطه بعد قطع گردید. او می خواست از جایش برخیزد و به بیرون برود، اما سخنان پدرش به یادش آمد که گفته بود: " بچیم از جایت شور نخوری. اگه سنگم بباره شور نخوری، اگه نی چوچه گگ بودنه میمره." در حالیکه می لرزید و با پشت دست های کوچکش اشک هایش را پاک می کرد، گفت: " نی شور نمی خورم که چوچه گگکم نمره." چند بار صدا زد: " بابه جان! بابه جان! مادر جان!" اما صدایی نشنید. آهسته آهسته خود را سوی دروازه که نیمه باز بود، کش نمود و تا آنجا خود را رساند. از گوشه ی نیمه باز دروازه سوی بیرون دید. ناگهان چیغی بلندی کشید و به گریه شروع کرد. هراسان به هر طرف میدید. همه جا را خون گرفته بود و هیچ کس تکان نمی خورد. بعد از آن همه شور و هلهله و پایکوبی، همه گی خوابیده بودند. ذکی فاضل 2 دلو 1386
|
About![]()
ذکی فاضل هستم. Archives2/10/2009 - 2/18/200912/28/2008 - 1/3/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/11/2008 - 5/20/2008 4/27/2008 - 5/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/12/2008 - 1/20/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/13/2007 - 11/21/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 6/26/2007 - 7/12/2007 6/29/2007 - 7/5/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/24/2007 - 3/12/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 1/12/2007 - 1/20/2007 12/26/2006 - 1/11/2007 12/22/2006 - 12/28/2006 Links
کانون وبلاگنويسان افغانستان |