|
شکار شغال شیر با قهر دروازه ی اتاق را بسست و بدون اینکه به مادرش سلام دهد، در پته ی صندلی نشست. سرش را بالای بالشت تکیه داد و به طرف چت اتاق خیره شد. پیشانی اش چین خورده و رگ های آن می پرید. صورتش سرخ شده بود. زیر زبان چیز های می گفت. مادرش حیران از کار های او، خیره خیره سویش می دید. هیچ وقت او را چنین ندیده بود. بلاخره طاقت اش تاق شده و پرسید: " شیر جان! چه گپ شده؟ چرا قار استی؟" شیر با صدای بلند و تند در حالیکه آوازش می لرزید، گفت:" هیچ چیز نیس، چرا ایقدر پرسان می کنی!" مادرش که آهسته آهسته تار های پوش روی صندلی را دانه دانه می چید، گفت:" چه کنم بچیم. مادر ستم. دلم طاقت نمی کنه. بگو چرا؟" شیر به چشم های مادر دید، چهره اش درهم رفت. می خواست گریه کند. اشک در چشم هایش حلقه زد. با صدای بلند ولی لرزان شروع کرد: " ننه! همه مره ترسوو بی غیرت میگن. مره شیر موش صدا می کنن. میگن که ترسو مرغای تانه هر شو شغالا می برن و تو یکی شانه گرفته نمی تانی. در کوچه هر روز مره ریشخن می کنن. وقتی مره می بینن، بین خود میگن، اونه! شیر موش آمد. وقتی شغالا ره می بینه مثل موش ده غار پت میشه. مره تانه میتن. مه امشو بیرون میرم. یک شغاله باید بگیرم. مه او شغالا ره نمی مانم. می فامی ننه، خیله مرغای ما ره بردن. مه امشو کمین می گیرم. باز یکشه که گرفتم، پوست می کنم و به کله گی نشان می تم که بفامن. زود نانه بیار که بخوریم." مادرش که همان یک پسرش را داشت و او را بسیار دوست داشت و نمی خواست که ذره ی ضرر به او برسد، گفت: " خیره بچیم، مردم هر چی میگن، پشت گپای اونا نگرد." شیر در حالیکه از خشم می لرزید، گفت:" نی، ننه ، مه امشو میرم." مادرش که پشت بهانه می گشت، پرده ی کلکین اتاق را بالا زده و گفت: " ببین، ده بیرو برف زیاد اس و حالی هم برف می باره. هوا یخ اس. باز دیگه شو برو." شیر گفت: " نی، ننه مه میرم. زیاد شله نشو." بعد از خوردن نان، لباس های گرم خود را پوشید. کاردی بزرگ دسته چوبی را که داخل پوش چرمی بود و بالای دیوار آویزان بود، گرفت. مادرش گفته بود که آن کارد از پدرش بود، اما شیر تا حال یک بار هم به ان دست نه زده بود. در بیرون برف تمام جا را سپید کرده بود. چند شبانه روز می شد که برف می بارید. دانه های برف لحظه به لحظه بزرگتر می شد. باد صدای وحشتناکی داشت و دانه های بزرگ برف را که در حال افتیدن بود، ایطرف و آن طرف می پراند. وقتی شیر چند لحظه در بیرون ایستاد، چنان پر برف شد، تو گویی که ادمک برفی را روی حویلی ساخته اند. سردی هوا، دانه های بزرگ برف و شدت باد، مقاومت هر کسی را می شکستاند، ولی شیر تصمیم گرفته بود تا مقاومت کند تا دو باره کسی او را ترسو و بزدل خطاب نکند. ریزش برف و وزش باد او را بی طاقت می کرد. وقتی باد به روی و دست هایش می خورد، فکر می کرد کسی سوزن در بدن اش فرو می برد. گاهی دلش می خواست، بر گردد به خانه، اما وقتی گپ ها ی بچه های کوچه یادش می امد، مصمم تر می شد که بماند و از جایش تکان نخورد. فکر می کرد، مبادا شغالی بیاید و متوجه او شود و فرار کند. همانطور بی حرکت بالای دو زانو نشست و بالای دیوار تکیه داد. گاه گاهی سوی کلکین خانه نگاه می کرد. مادرش را که در روشنی کم رنگ چراغ مانند سایه معلوم می شد، می دید. می فهمید که بالای مادرش چه می گذرد، اما چاره نداشت، نمی خواست برگردد. او به شکار شغال آمده بود. او به شکار، شکارچی آمده بود. می خواست مانند پدر نامدار شود. مثل پدرش نام او زبانزد همه ی اهل روستا گردد. بدنش کم کم به لرزه شروع کرد. پا هایش کرخت شده بود. حالا دانه های برف مانند دانه های سنگ ریز به سر و رویش می افتید. فکر کرد از پای در آمده ، ولی قوت قلبش انتظار بود، انتظار آمدن شغال ها. مادرش نمی خواست، پسرش در هوای سرد بیرون باشد، اما چه می کرد، شیر به گپ های او گوش نمی کرد. پرده ی کلکین را بالا زد، در پته ی صندلی نشست و به طرف جایکه شیر در آنجا نشسته بود، خیره شد. چشم هایش می خواست، بخوابد، اما او مانع خواب خود می شد. بلاخره همانطور که نشسته بود، خواب بالایش غلبه کرد. نصف شب پرید. با صدای آرام صدا زد: " شیر جان! و بعد به طرف بیرون جایکه شیر آنجا نشسته بود، نگاه کرد، اما غیر از برف چیزی دیگری ندید. بعد به طرف صندلی نگاه کرد، یک قسمت لحاف صندلی برآمدگی داشت، فکر کردکه شیر خواب است. دو باره به خواب رفت. حال دلش آرام گرفته بود. شیر دو باره به خانه آمده بود. صبح وقتی زود از خواب بیدار شد، هوا روشن شده بود و از بارش برف خبری نبود. صدا زد: " شیر جان بخیز که دیر شده." اما جوابی نشینید. لحاف صندلی را تکان داد.، اما در پته ی صندلی کسی نبود. از اتاق بیرون رفت. صدا زد: " شیر جان! شیر جان!" جوابی نشنید. تمام اتاق ها و صحن حویلی را پالید. هیچ جا شیر نبود. فکرش کار نمی کرد که شیر کجا رفته باشد. با عجله به خانه ی همسایه رفت و در باره ی شیر به آنها گفت. در ظرف چند دقیقه تمام همسایه ها جمع شدند. کسی نمی فهمید که شیر کجاست. هر کس چیزی می گفت. یکی می گفت که شاید شیر عقب شغال ها به طرف دره رفته باشد و آنها را تعقیب می کند. دیگری کی گفت که شاید سوی رود خانه ی پایین رفته باشد. بچه های همسایه برای پالیدن شیر از حویلی بیرون رفتند. هر کسی به هر طرف دویدند. چند بچه در حویلی به فکر فرو رفتند. فکر می کردند که او را از کجا بیابند. مثل هوای سرد همه فکر ها را یخ زده بود. فکر های که به خاطر ریشخند زدن شیر مانند ماشین کار می کرد، حالا جا بجا ایستاد بود. یکی از بچه ها در حالیکه فکر می کرد، آهسته آهسته قدم می زد و نرم نرم برف ها را با نوک پاهایش ضربه می زد. وقتی نزدیک مرغانچه رسید، نزد توده ی برفی که تقریبا به یک متر می رسید، ایستاد و همانطور چرت می زد.چند لحظه ی ایستاد و دو باره قدم پیش نهاد. در همان حال پایش به چیزی گیر کرد و به طرف دیگر افتاد. در حال برخاستن، چیزی در زیر توده ی برف توجه اش را جلب کرد. دست پیش برد و ان چیز را گرفت. با عجله توده ی برف را تکان داد. صدا زد: " اینه! شیر ده ایجه اس." همه به طرف او دویدند. شیر کاملن یخ بسته بود. دست و پایش را کش کردند، راست نشد. آنها شیر را همانطوریکه شب بالای دو زانو نشسته بود، به طرف اتاق بردند. مادرش از دور نام شیر را شنید. دید که همسایه ها چیزی را انتقال می دهند. دلش طاقت نکرد. تمام تنش می لرزید. خدا خدا می گفت، آن چیزی را که فکر می کرد، درست نباشد. صدا زد: " کو! شیر جان کجاست!؟" یکی از همسایه ها با ناله گفت: " شیره یخ زده. او حالی دیگه زنده نیس." مادرش با شنیدن این صدا جا بجا ایستاد. باور نمی کرد که شیر مرده باشد. او کسی دیگری را نداشت. مونس شب ها و روز هایش او بود. یگانه فرزند، یگانه همراه و همرازش و یگانه امیدش مرده بود. بعد از چاشت همان روز دو جنازه از خانه ی شیر بیرون شد و شب شغال ها در حویلی آنها بدون ترس بهترین شب شان را جشن می گرفتند. اول جدی، 1386 ذکی " فاضل"
|
About![]()
ذکی فاضل هستم. Archives2/10/2009 - 2/18/200912/28/2008 - 1/3/2009 12/12/2008 - 12/20/2008 10/22/2008 - 10/28/2008 8/12/2008 - 8/21/2008 6/25/2008 - 7/11/2008 5/25/2008 - 6/10/2008 5/11/2008 - 5/20/2008 4/27/2008 - 5/3/2008 4/20/2008 - 4/26/2008 3/12/2008 - 3/19/2008 2/24/2008 - 3/11/2008 1/25/2008 - 2/10/2008 1/12/2008 - 1/20/2008 12/29/2007 - 1/4/2008 11/13/2007 - 11/21/2007 10/30/2007 - 11/5/2007 10/23/2007 - 10/29/2007 6/26/2007 - 7/12/2007 6/29/2007 - 7/5/2007 5/22/2007 - 5/28/2007 5/12/2007 - 5/21/2007 4/25/2007 - 5/11/2007 4/21/2007 - 4/27/2007 3/13/2007 - 3/20/2007 2/24/2007 - 3/12/2007 2/11/2007 - 2/19/2007 1/12/2007 - 1/20/2007 12/26/2006 - 1/11/2007 12/22/2006 - 12/28/2006 Links
کانون وبلاگنويسان افغانستان |