تبليغاتX
آنسوی دشت

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

دوستان این داستان را بعد از اصلاح دو باره تقدیم شما می کنم.

  

 یک نقطه

 

سر شب تصمیم خود را گرفت و بطرف اتاق اش روان شد. به مادراش گفت که او امشب بسیار کار دارد و نمی خواهد کسی مزاحمش شود. چراغ فتیله ای را روشن کرد و چند بار آنرا تکان داد تا ببیند که تیل دارد یا نه؟ با زیر زبان منگ منگ کنان گفت: " تیل چراغ کم است و امشب نوبت برق هم نیست. چه کار کنم؟ شاید همینقدر تیل کفایت کند."

داخل اتاق شد. اتاق او طرح ساده ای داشت. تمام اساس داخل اتاق رنگ سرخ داشت. قالین سرخ تاریک و پرده های سرخ فضای خانه را کاملن سرخ ساخته بودند. الماری لباس رنگ سرخ داشت. حتا باد پکه ی چتی و چراغ خواب رنگ سرخ داشتند.

در وسط خانه نشست. یک ورق کاغذ خاکستری با یک قلم سرخ گرفت، چون او همیشه از قلم سرخ استفاده می کرد. با خود گفت:" امشب چیزی می نویسم، حتمن می نو یسم، هر چه باداباد!" قلم را حرکت داد. نمی دانست چه بنویسد. هر چه کوشش کرد تا واقعه ی را پیدا کند، فکر اش کار نکرد. قلم اش در کلمه ی اول، حتا حرف اول جا بجا می ایستاد. اول فکر کرد تقصیر قلم است. قلم دیگری گرفت باز هم از یک کلمه اضافه تر چیزی نمی توانست، بنویسد. بعد فکر کرد کاغذ عیبی دارد. لعنت به کاغذ و کاغذ سازان فرستاد و گفت:" این احمق ها کاغذ خوب نساخته اند." کاغذ دیگری گرفت و شروع به نوشتن کرد، ولی همان حروف و همان کلمه ی تکراری روی صفحه کاغذ نقش می بست.

 

ساعت یازده و سی دقیقه ی شب شد و تا آنوقت نتوانسته بود که یک سطر هم بنویسد. گاهی یک کلمه می نوشت، دقیقه ها فکر می کرد تا کلمه ی دیگری که با آن ارتباط منطقی داشته باشد، بنویسد، ولی موفق نمی شد. بعد گرداگرد همان کلمه را خط می زد. خطوط کج و معوج می کشید و دورادور آن را حلقه حلقه می کرد، تا جاییکه نیمه ی صفحه را خط های بی جهت، دایره های نا مرتب و نا متوازن خط های موازی و نا موازی و متقاطع و شکل های عجیب و غریب پر کرد. بلاخره خسته شد.

 

از خود پرسید:" مرا چه شده است که نمی توانم حتا یک سطر هم بنویسم؟" ذهن اش جستجو می کرد تا علت را پیدا کند. چند بار گذشته را  مرور کرد تا اینکه گپ داکتر بیاد اش  آمد. به یاد آورد که داکتر بعد از معاینه ی یک هفته ای ، برایش بی پرده گفته بود که بیماری او کشنده است و او نمی تواند برای مدت زیاد زنده باشد. بعد از همان روز حواس اش پرت شده بود و هیچ تمرکز فکری نداشت. به گفته های داکتر باوراش نمی شد. با خود گفت:" این دروغ است. مرا هیچ چیزی نمی شود." بطرف آیینه ی قد نما که در گوشه ی اتاق پهلوی الماری لباس بود، رفت. نور چراغ گرچه ضعیف بود ولی میشد خود را دید. راست ایستاد شد. دست های خود را بدو طرف انداخت و به پا های خود چسپاند و با ژستی خاص گفت:" خوب، اگر داکتر نیستم و نمی توانم خود را معاینه کنم، حد اقل می توانم بیماری خود را از چهره ی خود بفهمم." اول یک نظر کوتاه به تمام بدن خود انداخت و بعد به سر و صورت اش دقیق شد. یکباره قلب اش به تپش افتاد. دست هایش می لرزید. رنگ اش  پرید . انگشتان دستانش را چند بار به چشم هایش فشار داد. هیچ باور اش نمی شد. دست هایش لرزان بطرف موهایش رفت و بعد روی خود را مالید. پوست صورت اش را چند بار کش نمود. نا خود آگاه صدای شبیه جیغ از دهان اش بر آمد و با ناله گفت:" نه نه این راست نیست. دیروز صبح وقتی به وظیفه می رفتم، خود را در آیینه دیده بودم، حتا یک موی نصواری هم نداشتم. چهره ام صاف بود و چشمانم همان سپید و سیاه."

 

در حالیکه بطرف آیینه می دید، شب ها و روز های را که مطالعه کرده بود، تا نویسنده شود، بیاد آورد، اما تا حال نتوانسته بود چیزی بنویسد. تپش قلب اش بیشتر شد ولرزه تمام بدن اش را فرا گرفت. احساس دلتنگی می کرد. فکر کرد که امشب عمر اش به آخر می رسد. با نفرت بسوی آیینه دید و گلدان شیشه ی سرخ را که یک گل سرخ و گل زرد  در داخل آن بود، برداشت و با خشم بطرف آیینه پرتاب کرد. آیینه با صدای خفیف سکوت فرو   ریخت و اطراف اش را توته های شکسته ی آیینه گرفت. یک توته ی شکسته شده را برداشت و دو باره به صورت خود نظر انداخت، دید که هیچ تغییری در صورت اش نیامده است. توته ی شکسته ی آیینه همان چیزی را نشان داد که آیینه ی قد نما نشان داده بود.

 

با عجله بطرف قلم و کاغذ دوید. فاصله ی سه متری، از جای که ایستاده بود تا قلم و کاغذ برایش بسیار طولانی معلوم شد. خواست با یک خیز خود را به قلم و کاغذ برساند، اما در حا ل خیز برداشتن نوک پایش به گوشه ی قالین سرخ گیر کرد و با شدت بروی زمین افتاد. دیگر تاب برخاستن و ایستاد شدن را نداشت و به کمک زانو ها خود را به قلم و کاغذ رساند. با عجله قلم را گرفت و شروع به نوشتن کرد. دو باره همان خطوط کج، دایره های نا متوازن، خطوط متقاطع کاغذ را پر نمود. قلب اش بیشتر به تپش افتاد و تمام بدن اش می لرزید. خیال کرد که میمیرد. کاغذی دیگری برداشت، کاغذ دیگر، کاغذ دیگر ...

 

فضای خانه را دود چراغ پر نمود. و روشنایی چراغ میان دود و تاریکی آهسته آهسته گم می شد و فقط یک نقطه روشن از چراغ فتیله ای دیده می شد. با عجله خط های روی کاغذ می کشید، خط ها به اشکال متفاوت. یک خط بطرف بالا با چندین پیچ و تاپ، یک خط بطرف پایین، خط های منحنی،منکسر یا خطوط متقاطع. بی اختیار خط می کشید و کاغذ تبدیل می کرد. کوشش می کرد تا چیزی بنویسد، حتا اگر یک جمله هم باشد. حالا دیگر به ضربان قلب اش که شدیدتر شده بودند، توجه نداشت و با فشار می نوشت. عرق سر و صورت اش را گرفته بود و چک چک روی کاغذ می چکید. چشمان اش سرخ شده بودند. خط های بزرگ روی کاغذ آهسته آهسته کوچک میشدند تا جاییکه خط های شبیه گراف قلب شده بودند. بلاخره کاغذ پر شد. دست دراز کرد تا کاغذ دیکری بگیرد، دست هایش از حرکت مانده بودند. به سختی دست دراز کرد و تمام قدرت اش را بکار برد و یک کاغذ خاکستری دیگر را کش نمود. نفس اش تند تند می زد.با کشیدن هر نفس تمام بدن اش تکان می خورد. قلم را به زحمت برداشت. همینکه نوک قلم را بروی کاغذ ماند، روشنایی چراغ کاملن محو گردید و همه جا را تاریکی فرا گرفت. دیگر از ضربان قلب و لرزش بدن خبری نبود.

 

مادر اش از پشت در صدا زد:" حمید جان بچیم! بخیز که دیر شده، نمی خواهی سر کار ات بروی؟" جوابی نشنید. باز صدا زد، ولی از داخل اتاق هیچ صدایی نیامد. مادر اش داخل اتاق شد. از تعجب دهان اش نیمه باز شد. دید که  وضع اتاق درهم و برهم است. قالین روی اتاق نیمه جمع، چراغ فتیله ی روی اتاق و شیشه اش کاملن با دود سیاه شده، آیینه قد نما شکسته شده  و توته های شیشه به هر طرف افتیده، گلدان سرخ شیشه ای را که دوست اش بخاطر روز تولد او به عنوان تحفه برایش داده بود و همیشه یک گل سرخ و یک گل زرد در آن می گذاشت، دو نیمه روی اتاق افتاده بود. تمام اتاق را کاغذ های مچاله شده و کاغذ پاره ها گرفته، حمید بالشت سرخ مخملی را زیر سینه اش گذاشته و دراز کشیده بود. قلم به دست اش نمایان بود نوک قلم بالای کاغذ خاکستری مانده بود. مادر اش با قهر صدا زد:" حمید بخیز، این چه حال است؟ خانه را چه حال کردی؟" ولی از او هیچ عکس العملی ندید. پیش آمد و با دست او را تکان داد. باز هم تکان نخورد. در همان لحظه قلم از دست اش رها شد و نوک قلم از جایش بیجا شد. در روی کاغذ خاکستری یک نقظه معلوم شد. نقطه ای که بعد از محو آخرین شعله ای چراغ فتیله ای بجا مانده بود، شاید نمایانگر یک پیام دیگر به رنگ سرخ بود و یا چیز دیگر.

 

 

 

 

ذکی فاضل 

 

28، اسد ، 1386

+نوشته شده در Sat 3 Nov 2007ساعت2:55 بعد از ظهرتوسط ذکی فاضل | |