تبليغاتX
آنسوی دشت

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

 

     

                                        قصه ی تنهایی

 

ره روی بخواب می رفت پیش پای یک ناجو

می شمرد غم هایش با خدای یک ناجو

 

قصه های خود می گفت با خدای خود تک تک

قصه های تنهایی، آشنای یک ناجو

 

آنقدر غم اش بشمرد، ناله و فغانش را

یکسره زمینی شد، برگ های یک ناجو

 

تک درخت پیر از ترس غوزه هاش افتادند

از جنون می ترکید، انتهای یک ناجو

 

رهگذر ز آنجا رفت گریه ها به ناجو ماند

تا خدا  به اشکش خفت در رثای یک ناجو

 

 

X      X      X      X

 

گوشه ی چشم نگارم خال خالی می شود

گر ببینم روی او حور خیالی می شود

 

گر بنوشم چای سبز گرم را فکر لبش

نا رسیده بر دهانم پیاله خالی می شود

 

می نویسم بهر او شعر ی و لیکن گم شود

وصف حسن اش خامه دیده، لا و بالی می شود

 

چون قلم بهر اش برانم تا بگویم قصه هاش

قصه مانده نیمه راه و خشکسالی می شود

 

+نوشته شده در Mon 29 Oct 2007ساعت1:18 بعد از ظهرتوسط ذکی فاضل | |