تبليغاتX
آنسوی دشت

آنسوی دشت

هرچه باداباد!

شبی عکس دو چشم اش قاب کردم

و وصل اش چند شعر ناب کردم

پس از آن عکس بود و بوسه هایم

چه بد کردم سر شب خواب کردم

 

سه حرف گفته را تکرار کردم

برایش قصه ی پیرار کردم

ز چشم اش قطره اشکی ناله سرداد

که بد کردم چرا انکار کردم؟

 

دو چشم ات نازنین اتش پاره

گل روی ترا هر کس نداره

میان جمع ماهرویان کابل

تو خورشیدی و ماه و هم ستاره

 

گهی در صورتش تصویر عاشق

و مو هایش ره ی تقدیر عاشق

گهی تصویر گهی تقدیر گهی مو

میان راه شود دلگیر عاشق

 

گل بی خار ماراخار باید

برای عاشقی اسرار باید

تو گر خواهی ببینی کیف عالم

بشو عاشق اگر صد بار باید

+نوشته شده در Mon 2 Jul 2007ساعت10:23 قبل از ظهرتوسط ذکی فاضل | |